بوی گل یاسمن

سال تحصیلی 65-66 بود و من دوم دبیرستان میخواندم. در خلال آنروزها یکی از سخت ترین شرایط و لحظات تمام زندگیم را تجربه کردم:
منزل ما در اثر بمباران هواپیماهای عراقی اندکی آسیب دیده بود و بخاطر همسایگی با پادگان ارتش، امنیت کافی نداشت و در معرض بمبارانهای دیگر بود... بنابر این همراه خانــــــواده ام به طبقۀ همکف یک ساختمانِ نیمه تمـــــامِ بتن آرمه -متعلق به یکی از اقوام- بطور موقت نقل مکان نمودیم. آنزمان تازه داشت احداثِ خانه های بتن آرمه رایج میشد و در برابر بمباران هوایی و موشکی، ایمن تر به نظر میرسید... تا قبل از امتحانات ثلث اول به دبیرستان رفته بودیم ولی بعد از آن،  بدلیل شرایط جنگی و بمباران شهرها مدارس تعطیل شدند و تدریس دروس فقط از طریق شبکه دوم تلویزیون انجام میشد. با این وجود امتحانات نوبت آخر بصورت هماهنگ و سراسری انجام میگرفت... پنج روز برای  امتحانِ نهاییِ هندسه فرصت داشتم... در طی این فرجۀ زمانی، شرایط سخت و طاقت فرسائی بر من ِ شانزده ساله تحمیل میشد:
آنروزها در یک حادثۀ غم انگیز و تأسفبار، پسردائیِ نُه ساله ام از دنیا رفته بود و ضمن فشار روحی فراوانی که بر روی من سنگینی میکرد، مادرم نیز بسیار متألّم بود و بایستی در مراسمات مربوطه شرکت میکرد. در این شرایط ، نگهداری از برادران کوچکم در ساعات زیادی از روز بر عهدۀ من بود. مادر بزرگ مرحومم (ننه جان) نیز تازه عمل جراحی چشم انجام داده و نیاز به پرستاری و مراقبت ویژه داشتند که در آن ایام، اینکار هم در اکثر ساعات روز بر عهدۀ من بود... در اثر بمباران شیمیایی سردشت (200 کیلومتری ارومیه)، یک بیماری عفونی چشمی اپیدمی شده بود که من هم  به آن مبتلا شده بودم؛ چشمها و مژه هایم به شدت چرکی و چسبنده شده بودند و بسیار اذیتم میکردند... در این شرایط باید برای امتحان هندسه آماده می شدم!...
آن سالها فقط 8 سال از پیروزی انقلاب اسلامی سپری شده بود و هنوز شعر و شعار و سرودهای انقلاب، تازه مینمود... در تمام این روزها و شرایط سختِ قبل از امتحان هندسه و حتی در سر جلسۀ امتحان، قسمتی از یکی از این سرودهای انقلابی در ذهنم دائماً تکرار میشد؛ مانند صفحۀ گرامافونی که به سوزن افتاده باشد. آن قسمت از سرود چنین بود:
« بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر، بار دگر روزگار چون شِکر آید...»

این روزها که سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی است، با شنیدن مجدد این سرودِ خاطره انگیز به یاد آن برهۀ تلخ و دشوار از زندگیم افتادم. روزهایی که هرچند سخت، ولی گذشتند ؛ امتحانی که به خوبی سپری شد، روزهای شیرینی که متعاقباً آمدند و یاد آنروزهای با طعم زهر را فقط به یک خاطرۀ تلخ و گس تبدیل کردند.

امروز هم هر چند از نظر اقتصادی و سیاسی و اجتماعی روزهای تلخ و سختی را تجربه میکنیم ولی امید داریم که با ماندن و ساختن، بار دگر روزگار چون شِکر را تجربه خواهیم کرد...
به قول شاعر*:

نه تو می مانی
نه اندوه
و نه هیچ یک از مردم این آبادی
به حبابِ نگرانِ لبِ یک رود قسم
و به کوتاهی آن لحظۀ شادی که گذشت
غصه هم خواهد رفت
آن چنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند
لحظه ها عریانند
به تن لحظۀ خود جامۀ اندوه مپوشان هرگز
تو به آیینه، نه، آیینه به تو خیره شده است
تو اگر خنده کنی او به تو خواهد خندید
و اگر بغض 
آه از آیینۀ دنیا که چه ها خواهد کرد
گنجۀ دیروزت
پر شد از حسرت و اندوه و چه حیف!
بسته های فردا، همه ای کاش ای کاش...
ظرف این لحظه ولیکن خالیست
ساحت سینه پذیرای چه کس خواهد بود
غم که از راه رسید
درِ این سینه بر او باز مکن
تا خدا، یک رگ گردن باقیست
تا خدا هست،
به غم وعدۀ این خانه مده...
 

پی نوشت:
× این شعر منتسب به آقای "کیوان شاهبداغی" است. 

/ 0 نظر / 10 بازدید