جراحی چشم!

اپیزود اول:

شاه سلطان حسین آخرین پادشاه از دودمان صفوی بود که در ۱۴ ذیحجه سال ۱۱۰۵ هجری قمری تاج‌گذاری کرد و 30 سال پس از آن، حکومتش با قیام افغان‌ها به سرکردگی محمود هوتکی و سقوط اصفهان پایتخت کشور، به پایان رسید. پایان سلطنت او فروپاشیِ عملی سلسلۀ دیرپای صفویه را نیز رقم زد. در دولت وی آخرین بازمانده‌های نظم و ساختار اداری که با تلاشهای شاه اسماعیل، شاه طهماسب و شاه عباس اول ایجاد شده بود از میان رفت. در آن دوره کشور در هرج و مرج و نابسامانی فرو رفته بود. فساد سازمان یافته، ناشایسته سالاری در مناصب دولتی، غارتگری‌های حاکمین شهرها، ولخرجی‌های هنگفت شاه، مالیاتهای کمر شکن، سقوط بازرگانی خارجی و نظایر آن از دلایل مستقیم اضمحلال دولت صفوی در زمان شاه سلطان حسین به شمار میرود. سلطان حسین، مقصر اصلی سقوط این سلسله‌ قلمداد میشود چرا که ضعف‌ او در اداره امور کشوری باعث درهم‌ ریختن اوضاع ایران آن زمان شد. حتی زمانی که شورشیان افغان اصفهان را محاصره کردند و هنوز امکان خروج از شهر وجود داشت او حاضر به ترک شهر برای گردآوری نیرو نشد و آخرین فرصت طلایی را از دست داد.

  اپیزود دوم:

خبرگزاری فارس در سوم دیماه سال 87 در  یک یادداشت نوشته بود:
«شاه سلطان حسین‌ها عناصر و جریان‌هایی هستند که همواره مرعوب تهدیدات دشمن شده و با بزرگ‌نمایی و خطرناک جلوه دادن تهدیدات و فوق‌العاده خواندن وضعیت کشور، سعی در مرعوب ساختن مردم و مسئولان دارند.عناصر مرعوب، واداده و مقهور دشمن (شاه سلطان حسین‌ها) به دلیل اینکه همواره در زمین تعیین شده از سوی دشمن بازی مى کنند در حقیقت به عنوان دنباله دشمن محسوب می‌شوند و کامل ‌کننده پازل آنان می‌باشند .... موارد مذکور تنها مشتی از نمونه خروار اقدامات مرعوبانه شاه سلطان حسین‌ها بوده تا ضرورت بازشناسی جریان مرعوب، واداده و مقهور دشمن اثبات شود»...
خبرگزاری مذکور و جریانات و نشریات همسو؛ در آن زمان دولتهای سازندگی و اصلاحات را مصادیقی از سیستم شاه سلطان حسینی معرفی میکردند که مرعوب قدرتهای خارجی بودند و میخواستند با تسلیم در برابر دشمنان خارجی، مملکت را به وابستگی و سپس نابودی سوق دهند. ولی ارائه دهندگان این نظریه غافل از این واقعیت تاریخی بودند که سقوط صفویه بواسطه حمله یا توطئۀ خارجی نبود و شورشیان افغان در آن زمان، خود شهروند ایرانی بودند... آنچه سر انجام کار صفویه را در دوران شاه سلطان حسین رقم زد در درجه اول؛ بحران اقتصادی، فساد مالی و سقوط اخلاقی در جامعه، رواج دروغ و ریا و خرافات در نزد  دولتمردان و بدنبال آن سقوط باورهای مذهبی مردم بود...

اپیزود پایانی:

پیرمردی به همراه پسر جوانش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد... به محض شروع حرکت قطار؛ پسر جوان (که حدود بیست و پنج سال داشت) و کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می‌کرد فریاد زد: پدر نگاه کن درخت‌ها حرکت می‌کنن... مرد مسن با لبخندی هیجانِ پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف‌های پدر و پسر را می‌شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده بودند. ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می‌کنند... زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می‌کردند.
باران شروع شد چند قطره روی دست پسر جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشم‌هایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران می‌بارد،‌ آب روی من چکید... زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از پیرمرد پرسیدند: ‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی‌کنید؟ ... پیرمرد گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می‌گردیم. امروز پسر من پس از جراحی چشم، بعد از مدتها دوباره می‌تواند ببیند!

/ 0 نظر / 36 بازدید