سراب

این زمان شلاق بر باور حکومت میکند
در بلاد شعله، خاکستر حکومت میکند
تیغ آتش را دگر آن حدت موعود نیست
در بساط شعله ها آهی به غیر از دود نیست
آتشی بیرنگ در دیوان و دفترها زدند
مهر «باطل شد» به روی بال کفترها زدند
اندک اندک قلبها با زرپرستی خو گرفت
در هوای سیم و زر گندید  و کم کم بو گرفت
غالبا قومی که از جان زرپرستی میکنند
زمره ی بیچارگان را سرپرستی میکنند
سرپرست زرپرست و زرپرست سرپرست
لنگی این قافله تا بامداد محشر است!
اعتبار دستها و پینه ها در مرخصی
چهره ها لوح ریا، آیینه ها در مرخصی
از زمین خنده ،خار اخم بیرون میزند
خنده انگار از شکاف زخم بیرون میزند
آنچه این نسل مصیبت دیده را ارزانی است
پوزخند آشکار و گریه ی پنهانی است

گرچه غیر از لحظه ای بر چهره ها پاینده نیست
پوزخند است این شکاف بی تناسب، خنده نیست
مثل یک بیماری مرموز در باغ و چمن
خنده های از ته دل ریشه کن شد، ریشه کن
ماجرا این است: مردار تفرعن زنده شد
شاخه های ظاهرا خشکیده از بن زنده شد
آفتابی نامبارک نفسها را زنده کرد
بار دیگر اژدهای خشک را جنبنده کرد
قبطیان فتنه گر جا در بلندی کرده اند
ساحران با سامریها گاوبندی کرده اند
من ز پا افتادن گلخانه ها را دیده ام
بال ترکش خورده ی پروانه ها را دیده ام
انفجار لحظه ها، افتادن آوا، ز اوج
بر عصبهای رها پیچیدن شلاق موج
اشکهای نسل ما اما حقیقی میچکند
از نگین چشمهای خون، عقیقی میچکند...
انتخاب پراکنده ای توسط من از منظومه ی مردابها و آبها
" اثر زنده یاد سید حسن حسینی"


/ 0 نظر / 9 بازدید