چراغ راه

سحرگه رهروی در سرزمینی
همی‌گفت این معما با قرینی
که ای صوفی شراب آنگه شود صاف
که در شیشه بر آرد اربعینی
خدا زان خرقه بیزار است صدبار
که صد بت باشدش در آستینی
مروت گر چه نامی بی‌نشان است
نیازی عرضه کن بر نازنینی
ثوابت باشد ای دارای خرمن
اگر رحمی کنی بر خوشه چینی
نمی‌بینم نشاط عیش در کس
نه درمان دلی نه دردِ دینی
درون‌ها تیره شد باشد که از غیب
چراغی بر کند خلوت نشینی
گر انگشت سلیمانی نباشد
چه خاصیت دهد نقش نگینی
ره میخانه بنما تا بپرسم
مآل خویش را از پیش بینی
نه حافظ را حضور درس خلوت
نه دانشمند را علم الیقینی

/ 0 نظر / 25 بازدید